حكيم ابوالقاسم فردوسى

914

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

درفشيدن كاويانى درفش * شب تيره و تيغهاى بنفش تو گفتى هوا تيغ بارد همى * جهان يك سره ميغ دارد همى ز گرد سپه كوه شد ناپديد * ستاره همى دامن اندر كشيد سراپردهء قيصر بىهنر * همى كرد شاپور زير و زبر بهر گوشه‌يى آتش اندر زدند * همى آسمان بر زمين بر زدند سرانجام قيصر گرفتار شد * وزو اختر نيك بيزار شد و ز ان خيمه‌ها نامداران اوى * دلير و گزيده سواران اوى گرفتند بسيار و كردند بند * چنين است كردار چرخ بلند گهى زو فراز آيد و گه نشيب * گهى شادمانى و گاهى نهيب بىآزارى و مردمى بهترست * كرا كردگار جهان ياورست [ نامه‌هاى شاپور به پادشاهان دور و نزديك و گزارش دادن گرفتارى قيصر به دست شاپور ] چو شب دامن روز اندر كشيد * درفش خور آمد ز بالا پديد بفرمود شاپور تا شد دبير * قلم خواست و انقاس و مشك و حرير نوشتند نامه بهر مهترى * بهر پادشاهى و هر كشورى سر نامه كرد آفرين مهان * ز ما بنده بر كردگار جهان كه او راست بر نيكويى دست رس * بنيرو نيازش نيايد بكس همو آفرينندهء روزگار * بنيكى همو باشد آموزگار چو قيصر كه فرمان يزدان بهشت * بايران بجز تخم زشتى نكشت بزارى همى بند سايد كنون * چو جان را نبودش خرد رهنمون همان تاج ايران به دو در سپرد * ز گيتى بجز نام زشتى نبرد گسسته شد آن لشكر و بارگاه * بنيروى يزدان كه بنمود راه هر انكس كه باشد ز رومى به شهر * ز شمشير بايد كه يابند بهر همه داد جوييد و فرمان كنيد * به خوبى ز سر باز پيمان كنيد هيونى بر آمد ز هر سو دمان * ابا نامهء شاه روشن روان ز لشكرگه آمد سوى طيسفون * بىآزار بنشست با رهنمون چو تاج نياكانش بر سر نهاد * ز دادار نيكى دهش كرد ياد بفرمود تا شد بزندان دبير * بانقاس بنوشت نام اسير هزار و صد و ده بر آمد شمار * بزرگان روم آنك بد نامدار همه خويش و پيوند قيصر بدند * بروم اندرون ويژه مهتر بدند جهاندار ببريدشان دست و پاى * هرانكس كه بُد بر بدى رهنماى بفرمود تا قيصر روم را * بيارند سالار آن بوم را بشد روزبان دست قيصر كشان * ز زندان بياورد چون بيهشان جفا ديده چون روى شاپور ديد * سرشكش ز ديده برخ بر چكيد بماليد رنگين رخش بر زمين * همى كرد بر تاج و تخت آفرين زمين را سراسر بمژگان برفت * به موى و به روى گشت با خاك جفت به دو گفت شاه اى سراسر بدى * كه ترسايى و دشمن ايزدى پسر گويى آن را كش انباز نيست * ز گيتيش فرجام و آغاز نيست